در اينجا خبري از گوي و سبقت اندام برجها از يكديگر نيست , گوئي پي و ريشه آنها همچون گلهاي پژمرده بدون آب از بارش باران تمدن بي نصيب مانده, اينجا خيابان كابل است خياباني به طول صداي فغان كودكان آواره و به عرض پيمودن ريگزارهاي داغ با پاهاي برهنه. آری اينجا خيابان كابل است خياباني سياه به رنگ پرهاي كلاغ كه هر گاه و بيگاه عطش سيري ناپذيري تشنگي اش را با نوشيدن خون يكي از كودكان آواره افغان برطرف مي سازد.. 

در اينجا خبري از قد برافراشته برج ها نيست , گوني هاي سفيد آرد , درهاي ميليوني كلبه ها , تكه هاي مربعي شكل خالي نماي پنجره ها, حلبي هاي چيده بر روي هم نماي سنگهاي زرين ديوارهاست و فانوس هاي خالي از نفت با نور لرزان لوستر آلونک هاست...
در اينجا كفش با پاي كودكان انس ندارد و لباس بر پيكرشان غريبي ميكند..
تابستانها تير سوزان امواج خورشيد از وراي ديوارهاي كوتاه خواب شيرين صبحگاهي را از چشمانشان مي ربايد و زمستانها سوز سهمگين سرما سيلي بر گونه شان مي نوازد , اندام داغ خيابان با پاهاي برهنه كودكان دوستي ديرينه دارد و خاك تنها مونس و همدم بازيهاي كودكانه شان است......

 

 .  .    . اسدالله افتخار