به مناسبت روز "قلم"

 

قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش مي‌چکد سوگند، به رشحه خوني که از زبانش مي‌تراود سوگند، به ضجه‌هاي دردي که از سينه اش برمي‌آيد سوگند... که توتم مقدسم را نمي‌فروشم، نمي‌کشم، گوشت و خونش را نمي‌خورم، به دست زورش تسليم نمي‌کنم، به کيسه زرش نمي‌بخشم، به سرانگشت تزويرش نمي‌سپارم، دستم را قلم مي‌کنم و قلمم را از دست نمي‌گذارم، چشم‌هايم را کور مي‌کنم، گوش‌هايم را کر مي‌کنم، پاهايم را مي‌شکنم، انگشتانم را بند بند مي‌برم، سينه‌ام را مي‌شکافم، قلبم را مي‌کشم، حتي زبانم را مي‌برم و لبم را مي‌دوزم...‌اما قلمم را به بيگانه نمي‌فروشم .
قلم توتم من است،‌امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاک من است، صليب مقدس من است، در وفاي او، اسير قيصر نمي‌شوم، زرخريد يهود نمي‌شوم، تسليم فريسيان نمي‌شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم کشند، به چهارميخم کوبند، تا او که استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند که به نامجويي، بر قلم بالا نرفته‌ام، تا خلق بداند که به کامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته‌ام. تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند که‌امانت خدا را، فرعونيان نمي‌توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي‌توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي‌توانند از من ربود... قلم زبان خداست، قلم‌امانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هرکسي توتمي‌دارد. و قلم توتم من است

 . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  نوشته: مرحوم دکتر علی شریعتی

هر انسان یک سفر است.

 

هر انسان یک سفر است.
سفری که با تولد آغاز میشود
و با مرگ پایان می پذیرد.
هیچ دو سفری مشابه و یکسان نیستند.
فقط گاهی،
مسیر ما با مسیر دیگری تلاقی میکند؛
لحظاتی که فکر میکنیم فکر و احساس و تجربه مان با دیگری شبیه و نزدیک است.

در این لحظات باید برای محبت کردن و دوست داشتن شتاب کرد.
نقاط تلاقی سفرهای منحصر بفرد زندگی، به ندرت طولانی میشوند.

 

محمدرضا شعبانعلی

اينجا بم است.

اينجا بم است

(سروده اي از اسداله افتخار)
به مناسبت 5 ديماه سالگرد زلزله سال 82 بم كه در ان 27 هزار نفر قرباني , 30 هزارنفر مجروح و 150هزارنفربي خانمان شدند.

اينجا بم است

كوير ديشب چه زيبا بود
سيب ها در أسمان مثل هميشه
ديدني , جاي تماشا بود
خواهرم از راهي دور أمده بود
حاضر و مهيا بود
أخر او أدينه را
درپيش ما
نزد پدر , مادر
عروس موطلاي كلبه اش خواهر , ميهمان بود
خانه همسايه ام نيز همچنين
نوعروسي پيرهن بختش
به تن اندازه شد
أن طرف تر
كودكي در بسترش خوابش نمي برد
چون كه دائم فكر فردا
روز ميلاد
فكرفوت كردن شمع هابود
أسمان حاضر مهيا بود
صبح مي أمد
و صبح أمد
اما چرا اين چنين
غمگين
گريزان
برگريزان
حامل بوي غم و درد و الم بود
خروسها كجا ماندند
كه بانگ سرندادند?
كودكان دربستر خود
دركنارعروسك هاييشان
خواب ماندند
و هرگز شمعي را خاموش نكردند
عروسان دين خويش را چه خوب ادا كردند
كه سفيدپوشان خانه بخت را رها كردند
اينجا بم است
شهرغم است
شهرفغان و ناله
شهرغرق ماتم است
شهر أه و أه و أه
شهر واي و واي
مادران وطن است
شهركودكان بي پدر , مادر
شهر نخلهاي مانده درگل
شهركهن ارگ بم است
بشنو اين ناله هاي
عزيزم
رودم
دلبندم
عروسم
نودامادم
ببين اين اندام هاي بي جان كودكان غرق در خون
خفته در دامان مادر را
كه ديگرصبح را هرگز نخواهند ديد
پريشب بود
ديشب هم !
توچه مي پنداشتي كه امشب دگرسقفي نخواهد بود
سرهاي نهفته بر بالشت برين
كه ستاره هاي أسمان كوير را مي نگريست
اينك نهاده بر خشتي
نظاره كر جلب رضايت كيست?
ديشب از أن كه بود?
امشب از أن كيست?
تونخواب بيدار باش
چون كه پاره تنت
هم نژاد
هم كيش
همزاد
اوكه غرق ماتم است
بايدش ديد
بايدش رفت
چون كه فردا هيچ هم ديرنيست , چه ديدي
كه شايد فردا , فرداي من است
من اينجايم
قدم ها دور دور از تو
اما پرالتهاب و سوزان
بي خواب به فكر كودكانت
من امشب سوار بر بال پرستوي خيال
تا اوج أسمان پر ستاره كوير پرگشودم
أمدم برسربالين هاي نهاده بر خشت أن ديار
كودكان ناز و دلبند خفته در دامان مادر
كه هرگز طلوع را نخواهند ديد
كنار عروسك هاي كوكي
كه أواز لالائي هايشان
با صداي خشم زمين در أميخته بود
كنار دستها و پاهاي بيرون مانده در زيرأوار
كوير
اي پاره تنم
من أمدم
نخل هايت شاهدند
من أمدم

(اسداله افتخار / 6 ديماه 82)

گفتگو با خدا

 

چه شبی است، چه لحظه‌های سبک و لطیفی، گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام و می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیشتر نیرو می‌گیرد. هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرو می‌آید چه می‌دانم، خداست که دارد یک ریز غزل می‌سراید، غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش، هر قطره‌ی این باران کلمه‌ای از آن سروده‌هاست...

گفتگویی با خدا دارم، خواب دیده‌ام در خواب گفتگویی با خدا داشتم، خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی، گفتم اگر وقت داشته باشی، خدا لبخندی زد و گفت: وقت من ابری است چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟ گفتم: چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند، خدا پاسخ داد: اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند و عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می‌خورند و اینکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می‌کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند و اینکه با نگرانی به زمان آینده نگاه می‌کنند و زمان حال فراموش می‌شود آنچنان که نه در آینده زندگی می‌کنند و نه در حال، اینکه چنان زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می‌میرند که هرگز زنده نبوده‌اند. خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم به عنوان خالق انسان‌ها می‌خواهید آنها چه درسی از زندگی یاد بگیرند، خدا با لبخندی پاسخ داد یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد اما می‌توان محبوب دیگران شد پس یاد بگیرند خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

                                                                                               محمّد رضا زارعی

در محضر حضرت حافظ

روز بزرگداشت حافظ

20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ

 

خواجه شمس الدين محمد شيرازي شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغيب از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران و جهان به شمار مي رود. حافظ را نمي توان از سنخ شاعران تک بعدي و تک ساحتي محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به يک وجه خالص تفسير و تاويل کرد. شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است.

خواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی، از بزرگترین شاعران نغزگوی ادبیات فارسی است. حافظ در اوایل قرن هشتم ه‍.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدین كوچك نزد مادرش ماند و در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصیل علوم، زندگی او تغییر كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درس كرد. او به تحقیق و مطالعه كتابهای بزرگان آن روزگار- از قبیل كشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سكاكی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی نیز حضور داشت. حافظ- همچنانكه از تخلص او برمی آید- قرآن را از حفظ داشت و به چهارده شكل (قراآت هفتگانه)می‌خواند. حافظ دارای زن و فرزندان بود.
حافظ مردی بود ادیب، عالم به علوم ادبی و شرعی و آگاه از دقایق حكمی و حقایق عرفانی. استعداد خارق العاده او در تلفیق مضامین و آوردن صنایع گوناگون بیانی در غزل او را سرآمد شاعران زمان خویش و حتی تمامی شاعران زبان فارسی كرده است. او بهترین غزلیات مولوی، سعدی، كمال، اوحدی، خواجو و سلمان را استقبال كرده است اما دیوان او به قدری از بیتهای بلند و غزلیات عالی و مضمونهای نو پر است كه این تقلیدها و تأثرها در میان آنها كم و ناچیز می نماید. علاوه بر این، مرتبه والای او در تفكر عالی و حكمی و عرفانی و قدرتی كه در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارات داشته، وی را به عنوان یكی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران ایران قرار داده و دیوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.

این نكته را نباید فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرین مراحل تحول زبان فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود. از این روی زبان و اندیشه او در مقایسه با استادان پیش از وی به ما نزدیك تر است و به این سبب است كه ما حافظ را بیشتر از شاعران خراسان و عراق درك می كنیم و سخن او را بیشتر می پذیریم.

از نكات قابل توجه درباره دیوان حافظ، رواج "فال گرفتن"- تفأل- از آن است كه سنتی تازه نیست و از دیرباز درمیان آشنایان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می توان- به هر تأویل و توجیه- بیتی را حسب حال فال گیرنده یافت، او را « لسان الغیب» لقب داده اند.

حافظ با توان شاعري بسيار داستان‌هاي قرآني را با اشاره‌هاي ظريف در شعرش بيان مي‌كند اما به واقع او ناظم شعر نيست كه به بيان روايي داستان بپردازد بلكه شاعري تواناست كه با تخيل و شناخت عميق بسياري از مسايل قرآني و اجتماعي را در قالب شعر ارائه مي‌دهد.

نگاه حافظ به جهان هستي نگاهي فراگير است به گونه‌اي كه تمام مسايل مادي و معنوي را با بياني شيرين و محكم و با بكارگيري استعاره و تشبيه، ايهام و مجاز و ساير صناعات ادبي بيان مي‌كند.

زماني كه با شاعري چون حافظ رو به رو هستيم در واقع با جهاني سرشار از ظرافت و معنا رو به روييم. گسترگي معنايي در شعر او به حدي است كه هر كس از ديدگاه خويش مفاهيم ذهني متناسب با تفكر خود را در شعرش پيدا مي ‌كند و نظري خاص درباره او ارائه مي‌دهد.

‌اصطلاحات عرفاني كه در شعر حافظ بكار برده مي‌شود، در اثر آگاهي كامل و شناخت معنايي صحيح است اما به واقع حافظ قبل از اينكه عارف باشد شاعري بزرگ و تواناست و تفكر شاعرانه‌اش بر عرفان او برتري دارد. حافظ ديدگاه عارفانه و اميدوار كننده دارد و عرفان به مفهوم واقعي كلمه در اشعار او نمايان است و در شعرش همواره اميد به آينده‌اي روشن را نويد مي‌دهد به گونه‌اي كه مخاطب با مطالعه اشعارش به نوعي لذت معنوي دست مي‌يابد.

حافظ شاعري است كه در قرن حاكميت زهد و ريا و خفقان، شعري فراگير و رندانه دارد و از همه مسائل جهان هستي با بياني ظريف و رندانه سخن مي‌گويد و همواره از تظاهر و تزوير دوري مي جويد و شعر برايش جنبه‌اي متعالي و آرماني دارد.

اشعار حافـظ شيـرازي‎ بـا الـهـام‎ از تعاليم‎‎ ناب‎ اسلامي‎‎ و مفاهيم گرانقدر قرآني سروده‎‎ شده است‎ و همگـي‎ ايـن‎ اشعـار حـاوي‎ كنايات‎‎‎ و استعارات زيبا و بي‎ نظير است.

اين‎‎‎ شاعر پرآوازه‎ ايران زمين در سال 792 هجري‎‎ قمـري دارفـانـي‎ را وداع گفت‎.
روحش شاد.

 

شعر عاشورا

مولانا جلال الدين محمد بلخي در کتاب مثنوي معنوي ابياتي به اين شرح در باب واقعه کربلا دارد :

روز عاشورا نمي‌داني كه هست

ماتم جاني، كه از قرني بِه ست

پيش مؤمن كي بود اين قصّه، خوار؟

قدر عشق گوش، عشق گوشوار

پيش مؤمن، ماتم آن پاكْ روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

چون كه ايشان، خسرو دين بوده‌اند

وقت شادي گشت، بگسستند بند

سوي شادِرْوان دولت تاختند

كُنده و زنجير را، انداختند

 

مثنوي معنوي، به تصحيح و چاپ نيكلسون، ج 3، ص 318.

 

روز بزرگداشت مولانا

 

هشتم مهرماه در تقویم رسمی کشور به عنوان «روز بزرگداشت مولوی» ثبت شده است.

جلال الدین محمد بن شیخ بهاءالدین محمد معروف به مولوی شاعر عارف و فیلسوف بزرگ یکی از بزرگ ترین مفاخر ادبی ما به شمار می رود.

او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری چشم به دنیا گشود. در شش سالگی پدر مولانا، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را ملاقات کرد و شیخ به دیدن فرزند خردسال او شادمان شد و گفت: «این فرزند را گرامی دار که زود باشد که از نفس گرم خود آتش به سوختگان عالم زند» و یک نسخه از کتاب اسرارنامه خود را به او داد. پس از مدتی که جلال الدین به دریافت کمالات و علوم عصر خود نائل آمد، به موجب وصیت والدش بر مسند افاده قدم گذاشت و لوای نشر علوم و درس فنون برافراشت؛ به طوری که نوشته‌اند چهارصد نفر در حوزه درس مولانا جلال الدین حاضر می شدند و از محضرش مستفید و مستفیض می گشتند؛ ولی مولانا به علت اینکه فضائل صوری و ظاهری را مطلوب طبع خود نیافت، حوزه تدریس را ترک گفت و به خدمت مشایخ و جمع کثیر علمای متفرق پرداخت و عاقبت شیخ اجل شمس تبریزی را در 38 سالگی یافت و آن چنان مستغرق بحر فضیلت این پیر روشن دل گردید که یک پارچه شور و هیجان شد. تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کنار می گذارد و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد.

و سرانجام این کوره گدازان شور و عشق و این زبان گویای اسرار فیه ما فیه و این گردنده تیزبال آسمان های خیال و این پیر روشن ضمیر و ستاره فروزان عالم اثیر در سنه 672 هجری قمری چشم از جهان فرو بست.

آثار مولانا
- مثنوی معنوی:   مثنوی معنوی که به زبان فارسی می باشد.
- غزلیات شمس: غزلیات شمس غزلیاتی است که مولانا به نام مراد خود شمس سروده است.
- رباعیات: حاصل اندیشه‌های مولاناست.
- فیه ما فیه: که به نثر می‌باشد و حاوی تقریرات مولانا است که گاه در پاسخ پرسشی است و زمانی خطاب به شخص معین.
- مکاتیب: حاصل نامه‌های مولاناست.
- مجالس سبعه: سخنانی است که مولانا در منبر ایراد فرموده است.

 

                                                                         محمّد اسدی

 

 

گویش و لهجه مردم دهستان باغان

گويش‌ها شاخه‌هایی از یک زبان واحد هستند، مثلا گویش‌های: فارسی، کردی، بلوچی، مازندرانی، گيلکی و ... ‏گويش های گوناگون يک زبان ايرانی هستند.

به انواع هر گويش، لهجه می‌گويند، براي مثال گویش ‏فارسی دارای لهجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تهرانی، اصفهانی، شيرازی، کرمانی و غيره است و گویش گيلکی دارای لهجه‌های رشتی، لاهيجانی، ‏رودسری، آستانه ای و ... و گویش کردی دارای لهجه‌های مهابادی، سنندجی، کرمانشاهی، ايلامی و غيره است.

دهستان باغان که در جنوب غربی خنج واقع شده است که لهجه آن با لهجه‌ی شهر خنج بسیار تفاوت دارد زیرا گویش شهر خنج "اچمی" (گویش اچمی از گویش‌های فارسی‌تبار یعنی متعلق به شاخه جنوب غربی گویش‌های ایرانی است. نام این گویش از کلمه اچم که به معنای برویم- بروم- می‌روم، می‌باشد، که به علت استفاده فراوان این لفظ در یاد دیگر فارسی زبانان می‌ماند. این گویش در جای جای منطقه جنوب به شکلهای متنوعی خود را نشان داده و نمود کرده‌است که بیشتر این تفاوت‌ها در تلفظ واژگان است. گویش اچمی لهجه‌های بسیار فراوانی را در بر می‌گیرد) می‌باشد. اهالی روستا و دهستان باغان به گویش و لهجه فارسی صحبت می‌کنند که تا حدودی به لهجه‌ی لری نزدیک است چون برخی از کلمات به لهجه لری بیان می‌شود. هرچند لهجه مردم این دهستان فارسی می‌باشد ولی به خاطر اینکه کلمات خیلی تند و سریع تلفظ می‌شوند با لهجه خاصی همراه هست که همان لهجه‌ی مناطق جنوبی فارس می‌باشد.

                             

                                                                                                  محمّد رضا زارعی

                                                                                             دبیر زبان و ادبیات فارسی

 

 

علی ای همای رحمت

با توجه به روز بزرگداشت استاد شهریار و در پیش بودن عید سعید غدیر خم، غزل وزین و زیبای "علی ای همای رحمت" سروده‌ی استاد شهریار به رشته تحریر در آورده‌ایم:

 

      علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را                      که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

       دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین                         به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

          به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند                             چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

      مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ                     به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

       برو ای گدای مسکین در خانه علی زن                           که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

       بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من                         چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

         بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب                            که علم کند به عالم شهدای کربلا را

        چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان                          چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

     نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                    متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

   بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت                     که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

         به امید آن که شاید برسد به خاک پایت                          چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

     چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان                       که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

          چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم                         که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

         «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی                     به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

           ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب                          غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

                                                        محمد رضا زارعی 

                                                             عضو شورای اسلامی روستای باغان

روز شعر و ادب پارسی

 

سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ - درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. وی در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. ۲۷ شهریور را «روز شعر و ادب پارسی» نام‌گذاری کرده‌اند. وجه تسمیه این نام‌گذاری سالروز درگذشت شهریار است.

مهم‌ترین اثر استاد شهریار منظومه حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است. این مجموعه در میان اشعار مدرن قرار گرفته و به بیش از ۸۰ زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده است.

شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی (مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی) نیز تبحر داشته‌است. اما بیشتر از دیگر گونه‌ها در غزل شهره بود و از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌است.

استاد نسبت به اشاعه سخنان تفرقه‌انگیز که بوی تهدید و تجزیه از آنها به مشام می‌آید، هشدار می‌دهد و خطاب به آذربایجان می‌گوید:

درد دل را با زبان دل بیان کردی ولی

 

کیست اهل دل که باشد آشنا با آن زبان

لیکن اینها دشمنان کردند، از ایران مرنج

 

دوست را قربانی دشمن نشاید کرد هان

تو همایون ‌مهد زرتشتی و فرزندان تو

 

پور ایرانند و پاک‌آئین نژاد آریان

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس

 

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد   زمان

 

                                                                                                             محمّد اسدی

 

 

میخوام برگردم به کودکی

 

میخوام برگردم به کودکی

برگردم به جایی که دزدی می‌کردیم اما مجرم نبودیم

بدی می‌کردیم اما گنهکار نبودیم

کتک می‌زدیم ولی ترسناک نبودیم و کتک می‌خوردیم به دل نمی‌گرفتیم

صاف و زلال، خوش و با طراوت بودیم

مهر مادری می‌دیدیم

شب کابوس نمی‌دیدیم و با درد نمی‌خوابیدیم، با ناز با قصه‌های مادر بزرگ می‌خوابیدیم

صبحونه، کره محلی و شیر بز می‌خوردیم.

می‌خوام برگردم به کودکی تا با بچه‌ها بریم قائم موشک بازی کنیم

تو حیاط خونمون هفت سنگ بازی کنیم

چقدر دنیامون دنیای قشنگی بود

امشب رو می‌خوابیدی بلند میشدی گذشته بود

کینه‌ها، بغض‌ها، دردها همه و همه زود تموم می‌شد

خورشید که طلوع می‌کرد ما دوباره انگار متولد می‌شدیم

شاد و خندون، پر ذوق و شوق، پر نور و پر امید

لبخندامونو همه میدیدن

از دلامون همه خبر داشتن

صاف و یکرنگ بودیم، دور زدن رو بلد نبودیم.

باید برگردم به کودکی تا باز شبها برم رو پشت بوم

خونمون بخوابم و با سردی تشکم کیف کنم

صدای بوق ماشین بابامو حدس بزنم که از سحر رفته و کلی که ندیدمش.

میخوام برگردم به کودکی تا به همکلاسیم بگم که:

مداد و مداد پاک‌کن نازشو من بودم که برداشتم.

میخوام برگردم تا به معلم شهریمون بگم که:

امشب من واست نون محلی میارم، سلم و توله و ماست میارم

من که نمره نمی‌خوام فقط تو با اون چوب پنبه اینقدر همکلاسیمو کتک نزن.

میخوام برگردم به کودکی آخه داره بارون میاد

باید چتر شکستمو پیدا کنم، چکمه‌هامو تو انباری پر تار عنکبوت پیدا کنم

برم تو چاله‌های پر آب کلی راه برم.

میخوام برگردم به کودکی تا از مادر بزرگم بخوام واسم قصه بگه

یه قصه بی‌درد و بی غصه بگه.

میخوام برگردم به کودکی آخه امشب می‌تونم تو آغوش مادر بخوابم

می‌خوام برگردم به کودکی

تو چی؟ دلت هوای کجا رو داره؟

میخوام برگردم به کودکی

دلم هوای مادر بزرگ از دست رفتمو داره

 

                                                                                                   سراینده: محمد زمان زمانی

زیباتر ببافیم

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می‌بافی

و من می‌بافم

و او می‌بافد،

می‌بافیم و نقش می‌زنیم،

دار این جهان را خدا به پا کرد،

هر که آمد گره‌ای تازه زد و رنگی و طرحی،

آمیزه‌ای از زیبا و نا‌ زیبا،

سایه روشنی از گناه و ثواب...

گره تو بر این قالی خواهد ماند،

طرح و نقشت نیز،

و هزار ها سال بعد آدمیان بر فرشی خواهند زیست

که گوشه‌ای از آن را تو بافته‌ای!

کاش گوشه‌ای را که سهم ماست،

زیباتر ببافیم...

 

                                 محمّد رضا زارعی

                               فعال ادبی و عضو شورای اسلامی روستای باغان

ساده‌ام مثل سراب

ساده‌ام مثل سراب

مثل سینی، سبد و سروری سالم موج

که به اندازه سالاری خود نطق کنم

چونکه من موجم و موج همچو خود دریا نیست

هرچه هم پر بکشم تا ته این سقف کبود

وسعت سادگی ام همچو خود دریا نیست

غصه را من به نظام دل خویش

می‌برم آن طرف دشت وجود

میبرم تا که نگویند چرا

خنده های الکی‌اش ز چه بود

هر چه هم درد دل خویش نهان میکنم آه

شادی و شور به غم‎‌های دلم می‌خندد

 

                                                                                    طلبه و فعال ادبی

            مهران نامی                      

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

 

آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد

هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق

آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند

یا زلف تو را بیند و بی‌تاب نبیند

چشمان تو در آیینه‌ی اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

گفتم شب مهتاب بیا، نازکنان گفت:

آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد.

 

                                      محمّد رضا زارعی

                                             فعال فرهنگی، ادبی و عضو شورای اسلامی روستای باغان

 

از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه

ای خدا غصه نخور!!

از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه

در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی‌اش ویران کرد

منکه ویران‌تر از این ابر بهاری نشدم

قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد

بعد از او غرق شکایت ز تو، آری نشدم

ای خدا غصه نخور!!

باز هم می‌مانم

من زمین خورده‌ی این ضربه‌ی کاری نشدم!

 

                                                 محمّد رضا زارعی

                                           فعال فرهنگی، ادبی و عضو شورای اسلامی روستای باغان

 

آری خدا خوشحال باشد، زیباترین حال جهان است

مردم چه می‌گویند،حرفیست!

این را کسی معنا نکرده

حتما خدا هم حرف دارد

شاید کسی پیدا نکرده

آری خدا خوشحال باشد، زیباترین حال جهان است

مردم درون سینه‌هاشان، صد رنگی و غفلت نهان است

آری خدا هم حرف دارد.

شاید کسی او را ندیده

یا در درون زندگانیش از روی اسم او پریده

دنیا سرای گریه‌ها شد آن دم که فهمیدم خدا کیست

در ذهن من جز یاد او، جز فکر او نیست

ای کاش دنیا درک می‌کرد

الله یعنی عشق بازی

با یاد او بودن چه زیباست

فرمانبرش بودن چه حالیست 

                                                                                                                                                                                                                                                      طلبه طلبه و فعال ادبی

مهران نامی   

دو سه خطی که می‌نویسم شعورم می‌لغزد

قلمم که بر می‌دارم تنم می‌لرزد

دو سه خطی که می‌نویسم شعورم می‌لغزد

اما باید حتما تو این دقیقه‌ها از عالم هستی بگم

از تو، از خودم، از راز چگونه بودنمون بگم

از داشته‌ها و نداشته‌هامون بگم

از فلسفه وجودیمون، از آمدن و رفتنمون بگم

بگم و بپرسم که آمدنمون بهر چه بود

تولد و مرگمون دست کی بود

بپرسم بقول قران اونی که میدونه با اونی نمیدونه برابره؟

اونی که خودشو بخواب زده با اونی که خوابه حقشون جهنمه؟

آره تا میخوام دو سه خطی عقل و مغزم جبهه میگیرند

تا میخوام تاثیر نسبی بزارم فعم و آگاهیم کرنش میکنند

ولی گاهی باید حرف زد و نوشت

من عاشق ترکیب بندی و درهم کوبیدن جمله‌هام

عاشق سرودن و علم کردن قدرت خدام

هر چی از خدام و رمز و رازهاش بازم کمه

هرچه از سیب‌هایی که افتاد و اندیشه‌ها رو برد بالا بگم کمه

کاشکی من ارسطو، افلاطون و سقراط بودم

کاشکی کمی شبیه حافظ، سعدی و شهریار بودم

کاشکی پناهی بودم و فریاد میزدم که خدا توی ذهن و بام آدمیست

می‌گفتم خدا به من نزدیکه همان قدر که تو از من دوری

بلی میخوام از مهربونی خدا و دور بودنمان حرف بزنم

از مهربونی خدا و خشونتامون حرف بزنم

خدایی که من و تو رو آفرید تا واسه خودمون خدایی باشیم

تا صاحب زمین، صاحب اندیشه‌ای پاک باشیم

باور کنید خدا رو میشه از پشت پنجره اتاق توی تنهایی دید

خدا رو میشه روی برگ‌های ترک خورده تو پاییز دید

خدا رو میشه لای قطره‌ها روی گونه‌ها فهمید

خدا رو میشه زیر چتر اندیشه فهمید

خدا رو میشه از درخت آگاهی دید

خدای دروغین رو میشه با تبر توکل برچید

خدایا چطوری کلمات رو کنارهم بچینم با چه زبون بی‌زبونی تو رو فریاد بزنم

خدایا چطوری تو رو با بعضی تفکرات آشنا کنم

تو رو با بعضی مکتبا آشتی بدم

آری فلسفه وجودی من و تو زیادی معما نیست

حضور و قبول خدا کار دشواری نیست

دشواری اینه که من و تو خیلی ساده بد باشیم

غافل از خدا، جدا از خود حقیقیمون باشیم

قلمم که بر می‌دارم حسّم می‌جوشد

دو سه خطی که می‌نویسم حسّم می‌جوشد

 

فعال ادبی         

محمّد زمان زمانی